زمان کنونی: 05-22-2012, 12:33 AM درود کاربر مهمان (ورودثبت نام)

فراخوان جذب همکار و مدیر و کاربر فعال



[-]
آخرین ارسالی ها
مشاعره با اشعار حافظ
معرفي............
اسمتون به ژاپنی چی میشه؟
پسرا یکی اضافه کنن!دخترا یکی کم کنن!
تعبیرخواب
ترفند رایگان کردن GPRS ایرانسل, اینترنت مجانی در ایرانسل
دندانهای شما چه میگویند؟؟؟
هاله شما چه رنگی است؟
مشاعره
زیبا...کوتاه...عاشقانه


داستان هاي كوتاه و جالب
زمان کنونی: 05-22-2012, 12:33 AM
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ehsan
آخرین ارسال: ghandeasal
پاسخ: 414
بازدید: 10233

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5


داستان هاي كوتاه و جالب
نویسنده پیام
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #1
داستان هاي كوتاه و جالب
دوستان داستان های خود را در این تاپیک قرار دهند

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:48 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #2
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده، وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه ای در آن آب می خورد.
فکر کرد؛ اگر قیمت کاسه را بپرسد، رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. برای همین گفت: “عمو جان! چه گربه ی قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من به فروشی؟”
رعیت گفت: “چند می خری؟” مرد گفت: “یک دلار”
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: “خیر اش را به بینی”
عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: “عمو جان! این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود، بهتر است کاسه ی آب را هم به من به فروشی” رعیت گفت: “قربان! من به این وسیله تا به حال پانزده گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست.”

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:48 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #3
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
یک برنامه*نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه*نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟

مهندس که می*خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه*نویس دوباره گفت: بازى سرگرم*کننده*اى است. من از شما یک سوال می*پرسم و اگر شما جوابش را نمی*دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می*کنید و اگر من جوابش را نمی*دانستم من ۵ دلار به شما می*دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه*نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می*دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه*نویس بازى کند. برنامه*نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه*اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه*نویس داد.
حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می*رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می*آید ۴ پا؟» برنامه*نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد.
مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه*نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه*اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه*نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:48 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #4
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
راز خوشبختي مرد فقير



روزگاری مردی فاضل زندگی می*کرد و هشت* سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛
او هر روز از دیگران جدا می*شد و دعا می*کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز هم*چنان که دعا می*کرد، ندایی به او گفت به*جایی برود
در آن* جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش *خواهد داد.
مرد وقتی این ندا را شنید، بی*اندازه مسرور شد و به *جایی که به او گفته شده بود، رفت.
در آن *جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس**های مندرس و پاهایی خاک* آلود، متعجب شد!
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به *خیر.
مرد فقیر به *آرامی پاسخ داد: هیچ*وقت روز شری نداشته*ام !
پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ*گاه بدبخت نبوده*ام !!!
تعجب مرد فاضل بیش**تر شد: همیشه خوشحال باشید…
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ*گاه غمگین نبوده*ام !!!
مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی*آورم. خواهش می*کنم بیش*تر به من توضیح دهید.
مرد فقیر گفت: با خوشحالی این*کار را می*کنم.
تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی*که من هرگز روز شری نداشته*ام زیرا در همه*حال،
خدا را ستایش می*کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم*چنان خدا را می*پرستم.
اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد،
باز خدا را ستایش می*کنم و از او یاری می*خواهم بنابراین هیچ*گاه روز شری نداشته*ام…
تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی*که من هیچ*وقت بدبخت نبوده*ام
زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده*ام و می*دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند،
آن بهترین است و با خوشحالی هر آن*چه را برایم پیش*بیاید، می*پذیرم.
سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه* هدیه*هایی از سوی خداوند هستند…
تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی*که من هیچ*گاه غمگین نبوده*ام
زیرا عمیق*ترین آرزوی قلبی من، زندگی*کردن بنا بر خواست و اراده*ی خداوند است …

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:49 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #5
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
از : شل
سیلور استاین











آرزوهایی که حرام شدند


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف
زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:49 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #6
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
قتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا



انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا


صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا



صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا



پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا



بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا



سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا



روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا



پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟



فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا



وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا



وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا



احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا



()()()()()() ()()



سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !



صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا



ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟



سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟



گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا



به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا



گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا



()()()()()() ()()



سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا



یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا



گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا



پرسید : دوستش هستید ؟



گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا



گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا



صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:49 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #7
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما
عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند ...

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:49 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #8
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
دهقان پير، با ناله مي‌گفت: ارباب!
آخر درد من يکي دو تا نيست، با وجود اين همه بدبختي، نمي‌دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده
و چشم تنها دخترم را«چپ» آفريده است؟!
دخترم همه چيز را دو تا مي‌بيند.

ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت!
چهل سال است نان مرا زهر مار مي‌کني! مگر کور هستي، نمي‌بيني که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

دهقان گفت: چرا ارباب مي‌بينم ...
اما ...
چيزي که هست، دختر شما همه‌ی اين خوشبختی‌ها را «دوتا» مي‌بيند ... ولي دختر من، اين همه بدبختي را ...

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:49 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #9
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
لیوان را بزار زمین ! ! !

استادي در شروع كلاس درس ليواني پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد :
" به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟"
شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ......
استاد گفت من هم بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است:
اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟
شاگردان گقتند هيچ اتقاثي نمي افتد.
استاد پرسيد:
اگر آن را چند ساعت همينطور نگه دارم چه؟
يكي ار شاگردان گقت:
دستتان كم كم درد مي گيرد
" حق با توست . حالااگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟ "
شاگرد ديگري جسارتا گفت:
"دستتان بي حس مي شود
عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار مي گيرد و فلج مي شويدو مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد"
و همه شاگردان خندبدند.
استاد گفت :
"خيلي خوب است اما آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟
شاگردان جواب د ادند : نه
" پس چه چيز باعث درد عضلات مي شود؟ در عوض من چه كنم؟
شاگردان گيج شدند. يكي از آنها گفت : " ليوان را زمين بگذاريد".
استاد گفت : " دقيقا ! مشكلات زندگي هم مثل همين است.
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد ، اشكالي ندارد
اما مشكل وقتي به وجود مي آيد كه تصميم ميگيريم مشكلاتمان را، چه سبك چه سنگين مدتها در ذهن نگه داريم.

یک در یک سایت من و شما
(آخرین ویرایش در این ارسال: 03-31-2011 11:50 PM، توسط ehsan.)
03-31-2011 11:50 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ehsan آفلاین
مدیریت کل سایت
*******
مدیریت کل سایت

ارسال ها: 3,374
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 11
سپاس ها 457
سپاس شده 603 بار در 430 ارسال
ارسال: #10
RE: داستان هاي كوتاه و جالب
داستان سنگ و سنگ تراش


روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....
این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.


مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

یک در یک سایت من و شما
03-31-2011 11:50 PM
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  چهل داستان کوتاه برگزیده از هشتاد سال داستان نویسی فارسی مهدی... 1 51 01-29-2012 02:08 AM
آخرین ارسال: مهدی...

پرش به انجمن:


Powered ByMyBB, © 2002-2012 MyBB Group.
Theme Edited By mybbworld.com | RTL by MyBBIran.com